|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از علی ياری :: 2 خسته... شکسته... خسته... يک شبگرد در باران بر صورت تبکردهاش خط میکشيد آرام شلاق خونآلود سوزی سرد در باران او میگذشت و روی خواب کوچه میرقصيد روح غريیش مثل برگی زرد در باران گويا به دنبال قرار خيس سالی دور، يا جستجوی شانهای همدرد در باران، -رنگينکمان شعله بر لبهاش و- پیدرپی نام عتيقی را صدا میکرد در باران عريان عريان بود روحاش، زخمی زخمی با خود ولی چتری نمیآورد در باران آهسته میپرسند از هم کوچهها، آن مرد امشب اگر آمد چه خواهد کرد در باران * * * او رفت و مشق بچههای شهر بعد از اين پر ميشود از قصهی: آن مَرد در باران ...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي